تبليغاتX
وبگاه شخصی من

وبگاه شخصی من

سخن روز

حرکت باعث تغیير میشود وتغيیرسبب پیشرفت است

 

مرداب به رود گفت:چه کردی که زلالی....؟ جواب داد گذشتم

-----------------------------------------------------------------

این پست به صورت ثابت است.

دانلود فیلم با لینک مستقیم، دانلود نرم افزار و بازی با لینک مستقیم، چت روم فارسی، اخبار سیاسی اخبار اجتماعی، اخبار فرهنگی اقتصادی، اخبار کشاورزی، داوری فوتبال، زیر نویس فارسی و انگلیسی فیلم، وبگاه، مفید، مشاوره تحصیلی، همه چیز در اینجا هست.


نوشته شده توسط جواد زمانی بابگهری در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ساعت 22:41 | لینک ثابت |

ادیسون و آزمایشگاه

ادیسون و آزمایشگاه
 
www.sohagroup.com

اديسون در سنين پيري پس از كشف لامپ، يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار مي رفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي كرد...
اين آزمايشگاه، بزرگترين عشق پيرمرد بود . هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود.

در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموان فقط برا ی جلوگيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است!

آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود...

پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب ديد كه پيرمرد در مقابل ساختمان آ زمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند!!!

پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر مي برد.

ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت: پسر تو اينجايي؟
مي بيني چقدر زيباست؟!! رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟!! حيرت آور است!!!
من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است ! واي! خداي من، خيلي زيباست ! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد . كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت! نظر تو چيست پسرم؟!!
پسر حيران و گيج جواب داد : پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟!!!!!!
چطور ميتواني؟! من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟!

پدر گفت : پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد . مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند. در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد...!

در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكر مي كنيم ! الآن موقع اين كار نيست! به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت!!!

توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود . آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع کرد...

مشكلات امروز ما نبايد باعث شوند كه، دست از تلاش براي موفقيت فردايمان برداريم.

www.sohagroup.com

نوشته شده توسط جواد زمانی بابگهری در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ساعت 17:22 | لینک ثابت |

احترام پدر و مادر

 

 آنقدر مشغول بزرگ شدن هستیم که گاهی اوقات فراموش میکنیم پدر و مادرمان در حال پیر شدن هستند
به سلامتی همه اون هایی که احترام پدر و مادرشون رو دارن و میدونن
 توی خونه ای که بزرگ تر ها کوچیک بشن کوچیک تر ها هیچ وقت بزرگ نمیشن

نوشته شده توسط جواد زمانی بابگهری در شنبه دوم اردیبهشت 1391 ساعت 10:32 | لینک ثابت |

دنبال مقصر نگردید

دنبال مقصر نگردید

پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.

پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.

وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد.

فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟

شوهر فقط گفت: "عزیزم دوستت دارم!"

عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. بعلاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.

گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک روخداد صرف می کنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته باشیم. در نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟ داشته هایتان را گرامی بدارید. غم ها، دردها و رنجهایتان را با نبخشیدن دوچندان نکنید.

اگر هرکسی می توانست با این نوع طرز فکر به زندگی بنگرد، مشکلات بسیار کمتری در دنیا وجود می داشت.

حسادت ها، رشک ها و بی میلی ها برای بخشیدن دیگران، و همچنین خودخواهی و ترس را از خود دور کنید و خواهید دید که مشکلات آنچنان هم که شما می پندارید حاد نیستند.


نوشته شده توسط جواد زمانی بابگهری در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ساعت 19:56 | لینک ثابت |

روزي که اميرکبير گريست

 روزي که اميرکبير گريست

سال 1264 قمرى، نخستين برنامه‌ى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مى‌شود.

هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باخته‌اند، امير بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند يا از شهر بيرون مى‌رفتند.

روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند.

امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هايتان آبله‌کوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مى‌شود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست داده‌اى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي.. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم.. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.

چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد...

در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اين چنين هاى‌هاى مى‌گريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچه‌ى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست.

امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشک‌هايش را پاک کرد و گفت:

خاموش باش،

تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم.

ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيده‌اند.

امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهل شان نيز ما هستيم.. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ايرانى‌ها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مى‌گريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند.

روحش شاد، يادش گرامي باد


نوشته شده توسط جواد زمانی بابگهری در یکشنبه بیستم فروردین 1391 ساعت 7:15 | لینک ثابت |

سحاب رحمت - «حاج غلامرضا سازگار – میثم»

سحاب رحمت

سلام، اي ذکر خاصِ حق، ثنايت

درود، اي گفته احمد، من فدايت

تو فرقاني تو ياسيني تو طاها

تو زهرايي تو زهرايي تو زهرا

تو حَبلِ محکم حبل المتيني

اميدِ رحمتِ لِــلعالميني

تو بسم الله، سماواتت کتابند

تو خورشيدي و عالم آفتابند

 

لطفاً به ادامه مطلب مراجعه کنید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جواد زمانی بابگهری در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ساعت 15:44 | لینک ثابت |

اسطوره حاجي فيروز

اسطوره حاجي فيروز

همه ما در هفته پيش از نوروز «حاجي فيروز» را با آن صورت سياه و لباس قرمز ديده ايم. همه ما مي دانيم حاجي فيروز طلايه دار عيد نوروز و بهار است. اما اکثر ما از داستان شکل گيري اين شخصيت بي خبريم.

نوروز جشني مربوط به پيش از آمدن آريايي ها به اين سرزمين است و لااقل از دو يا سه هزار سال پيش اين جشن در ايران برگزار مي شده است. داستان حاجي فيروز از آنجا آغاز مي شود که الهه بزرگ (الهه مادر که نشانه سرسبزي  است)، تصميم مي گيرد که براي ديدن خواهرش (الهه دنياي مردگان) به زير زمين برود.

الهه بايد از هفت دروازه عبور مي کرد تا به زير زمين برسد. خواهر الهه که فرمانرواي زيرزمين و بسيار حسود است، به نگهبان ها دستور مي دهد تا در هر دروازه مقداري از جواهرات الهه مادر را بگيرند. در آخرين طبقه نگهبان ها الهه را زنداني مي کنند. از آن طرف روي تمام زمين سرسبزي ها متوقف مي شود. نه درختي سبز مي شود و نه گياهي مي رويد و نه زندگي جريان دارد.

فرشتگان افسانه اي که به تنگ آمده اند، جلسه اي تشکيل مي دهند. آنها تصميم مي گيرند که يک نفر به جاي الهه به زير زمين برود تا او بتواند به زمين باز گردد و سبزي دوباره آغاز شود.

روي زمين فقط يک نفر براي نبود الهه غزاداري نمي کرد. او «دوموزي»، شوهر الهه بود. به همين دليل فرشتگان افسانه اي مقرر مي کنند که نيمي از سال او و نيم ديگر سال خواهرش به زير زمين بروند تا الهه سرسبزي به روي زمين بازگردد.

دوموزي با لباس قرمز به زير زمين فرستاده مي شود. هر سال هنگام آمدن بهار دوموزي از زيرزمين بيرون مي آيد و نوبت خواهرش است که به زير زمين برود.

حاجي فيروز همان دوموزي است که براي بازگشت از زير زمين و آغاز دوباره باروري در زمين جشن مي گيرد و شادماني مي کند. شادماني هاي نوروز و جشن هاي آن به دليل بيرون آمدن الهه سرسبزي از زير زمين است که با آمدنش همه جا دوباره سبز و زيبا مي شود.

باستان شناسان اين داستان را با استناد به لوحي اکدي بيان مي کنند (که به تازگي کشف و ترجمه شده است)؛ و به اين صورت اسطوره حاجي فيروز نيز رازگشايي شد.

سازمان ميراث فرهنگي، آرشيو پژوهشکده مردم شناسي


نوشته شده توسط جواد زمانی بابگهری در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ساعت 14:58 | لینک ثابت |

درین سرای بی‌کسی کسی به در نمی‌زند

 سلامت وسالمندي

درین سرای بی‌کسی کسی به در نمی‌زند

به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی‌زند

یکی ز شب‌گرفتگان چراغ بر نمی‌کند

کسی به کوچه سار شب در سحر نمی‌زند

نشسته‌ام در انتظار این غبار بی‌سوار

دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی‌زند

گذرگهی است پر ستم که اندر او

به غیر غمیکی صلای آشنا به رهگذر نمی‌زند

دل خراب من دگر خراب‌تر نمی شود

که خنجر غمت ازین خراب‌تر نمی‌زند

چه چشم پاسخ است ازین دریچه‌های بسته‌ات؟

برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی‌زند

نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم سزاست

اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی‌زند

در این روزهای پایانی سال و یا در شروع سال جدید چه خوب است که به یاد سال های پایانی عمر خود افتاده و اگر می توانیم حتماً یک سر به دیدار آینده خود برویم.

نوشته شده توسط جواد زمانی بابگهری در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 ساعت 12:22 | لینک ثابت |

امان از شر زبان مردم ” از شیخ بهایی ”

امان از شر زبان مردم ” از شیخ بهایی ”

آدمی اگر پیامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نیست، زیرا:

اگر بسیار کار کند، می‌گویند احمق است !

اگر کم کار کند، می‌گویند تنبل است!

اگر بخشش کند، می‌گویند افراط می‌کند!

اگر جمعگرا باشد، می‌گویند بخیل است!

اگر ساکت و خاموش باشد می‌گویند لال است!!!

اگر زبان‌آوری کند، می‌گویند ورّاج و پرگوست ..!

اگر روزه برآرد و شب‌ها نماز بخواند می‌گویند ریاکاراست!!!

و اگر نکند میگویند کافراست و بی‌دین …..!!!

لذا نباید بر حمد و ثنای مردم اعتنا کرد

و جز ازخداوند نباید ازکسی ترسید.

پس آنچه باشید که دوست دارید.

شاد باشید؛

مهم نیست که این شادی چگونه قضاوت شود.


نوشته شده توسط جواد زمانی بابگهری در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 ساعت 12:6 | لینک ثابت |

پیشاپیش عیدتون مبارک

فقط اینقدر تا عید مونده!!!!

www.FunAndFunOnly.org

پیشاپیش عیدتون مبارک. امیدوارم سال خوبی رو شروع کنید و هر روز موفق تر و پیروزتر از روز قبل باشید. انشاالله.


نوشته شده توسط جواد زمانی بابگهری در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ساعت 8:58 | لینک ثابت |

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

دریافت کد سیستم خبر خوان
Design74-طراحی سایت های شخصی - دیزاین 74-طراح سایت های شخصی

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ jzb محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط مسعود بینایی